تبلیغات
تهران،من،خدا(شهدا)

تهران،من،خدا(شهدا)
شهادت یعنی پرواز با آغوش باز به سوی خدا
قالب وبلاگ

4vur0tw82rnm5cukpl3.jpg


[ یکشنبه 7 خرداد 1391 ] [ 04:12 ب.ظ ] [ علی عاشوری ] [ نظرات ]
به قلم علی


آن زمان که نوشتن برای مهدویت را شروع کردم ، ظهور یک رویای دور بود در دلم ، یک باریکه نور که در تاریکی مرا به سوی خود جذب می کرد .
اما حالا تیغ طلایی رنگ خورشید که نوید غروب تاریکی را می دهد از دور نمایان شده . 
دلگرم تر از هر زمانی به افق چشم دوخته ام...

[ جمعه 5 بهمن 1397 ] [ 10:29 ق.ظ ] [ علی عاشوری ] [ نظرات ]
به قلم بنده روسیاه خدا


برجام.....
هنوز نمی دانم چه می شود...
شاید هم نمی خواهم تلخی اش را بارو کنم...
حالا شهدای هسته ای ...شرمنده تان هستیم...
می بخشید اگر قلب تپنده اراک را پر از سیمان میکنیم تا کدخدا به ما اطمینان کند....
می بخشید اگر هزاران سانتریفیوژ را جمع می کنیم تا کمی از تحریم ها برداشته شود...آخر شرایط خیلی سخت شده...نمی توانیم خودروی آخرین مدل سوار شویم...البته هستند کسانی که با فقر دست وپنجه نرم می کنند...شرایط زمان انقلاب سخت بود....اما حالا شرایط فرق می کند....حالا عده ای دیگر باور ندارند که شیطان بزرگ شیطان نیست....با او دست می دهند... می خندند...قدم می زنند ....حالا عده ای پرچم آمریکا را روی قلب خود هک کرده اند...
عده ای نه چندان قلیل فکر می کنند اگر دست دوستی با کد خدا بدهیم تمام مشکلات حل میشود....اما نمی دانند این تازه شروع مشکلات است ....
راستی تازه می فهمم اگر در زمان امام خمینی عده ای ترسوی به ظاهر مصلحت اندیش که فقط خود ومنافع مادی خود را می بینند به امام فشار نمی آوردند و برعلیه جبهه جو سازی نمی کردند....حالا خیلی خیلی به آرمان های امام نزدیک تر بودیم ....و می فهمم که جام زهر یعنی چه...شاید اگر آن عده که حالا انسان های به نامی هستند کمی از خود نه...از منافع شان می گذشتند حالا شاید دیگر اسرائیلی وجود نداشت.... شاید ملل متحد اسلامی داشتیم ...اگر صدام شکست می خورد...استکبار شکست می خورد....آن وقت همه چیز خیلی خیلی متفاوت تر و قطعا بهتر بود وبیداری اسلامی در همان زمان آغاز می شد....
حالا همان جماعت سهل اندیش دوباره پا روی خرخره انقلاب گذاشته اند....اما شتر در خواب بیند پنبه دانه....دیگر اجازه نمی دهیم که جام زهر دیگری حواله این مردم و انقلاب کنید 


[ پنجشنبه 12 آذر 1394 ] [ 01:41 ق.ظ ] [ علی عاشوری ] [ نظرات ]
به قلم علی عاشوری



سلام ودرود خدا بر شهدای کربلای حسینی وسلام برشهدای عرصه دفاع مقدس...
ان شاالله که پیرو و ادامه دهنده راه آنها باشیم


شهید آوینی :
برای رضای خدا کار نکنید     کار را برای رضای خدا بکنید
خیلی تفاوت ندارد
فقط به همین اندازه که ممکن است تو در حال درس خواندن باشی و امام حسین (ع) در کربلا در حال جهاد

[ پنجشنبه 23 آبان 1392 ] [ 08:22 ب.ظ ] [ علی عاشوری ] [ نظرات ]

به قلم علی عاشوری

 

 

راست است که می گویند سهم تمام لیلی ها بی مجنون ماندن است...

حکایت غریبی ست...

این همه شهید گمنام ...شاید یکی از این پیکرها ،پیکر عمویم باشد...شاید هم هنوز پیکرش پیدا نشده

اگر عمویم جاوید الاثر نمی شد فقط یک عمو داشتم و یک مزار برای درد دل

ولی حالا...هزارها مزار وهزاران عمو دارم...چه فرقی دارد عموی من با هم رزمش

حس خوبیست...نشستن درمیان اینهمه انسان بی نشان...احساس می کنم با تک تک شان نسبت خونی دارم...دیگر هرجا قبر شهید گمنام می بینم سفره دلم را باز میکنم...

دیگر یک عمو ندارم...همه شهدای گمنام عمو های من هستند...و این باعث افتخار من است

احساس می کنم از الطاف خدا به این بنده گنه کار

 

از خودم بگذرم 

حال جانبازی که در میان آنهمه شهید می گریست دیدنی بود...

حس بدیست از هم قطار ها جا ماندن

ان شاالله که هم مسیر و هم سفر شهدا باشیم

 


[ سه شنبه 19 شهریور 1392 ] [ 10:27 ب.ظ ] [ علی عاشوری ] [ نظرات ]
با ذکر صلوات بر محمد وخاندانش یادی از شهید ماندگار،شهید چمران بکنید
[ جمعه 31 خرداد 1392 ] [ 03:54 ب.ظ ] [ علی عاشوری ] [ نظرات ]

انا لله و انا الیه راجعون
متاسفانه همین الان متوجه شدم حاج مجتبی تهرانی به ملکوت اعلی پیوستند 
از تمام مسلمین تقاضا می شه فاتحه ای برای ایشان قرائت کنید


[ چهارشنبه 13 دی 1391 ] [ 12:30 ب.ظ ] [ علی عاشوری ] [ نظرات ]
به قلم علی عاشوری


ای کاش می شد شبی یلدایی رو عمو با تو صبح کنم ...
ای کاش می دونستم کجایی که بیام بالای مزارت باهات درد و دل کنم...
می خوام هر سری برم سر قبر یکی از شهدای گمنام شاید تو بودی ...
عمو فقط می خوام بدونی جات همیشه تو قلبم خالی...
ای کاش یه روز منم شهید بشم و بیام پیش خودت...
هر چقدر این دنیا کمبودتو داشتم اون دنیا باید برام جبران کنی وگرنه شکایتت رو پیش خدا می کنم...
عمو فقط می خوام بدونی خیلی دوستت دارم

[ پنجشنبه 30 آذر 1391 ] [ 07:33 ب.ظ ] [ علی عاشوری ] [ نظرات ]
به قلم علی عاشوری



شهید تو از پاکی می گویی و من از چه بگویم؟
تو از عفت کلام و نگاه در جبهه می گویی و من از فحاشی چشم چرانی در زمان حال!
تو از صدای قرآن در شب عملیات می گویی و من از صدای رپ گوشی جوانان!
تو از حیا و عفاف می گویی و من از بی حیایی و شکستن حریم محرم و نامحرم!
تو از تیری که بخاطر خدا بر روی قلبت نشست می گویی ومن از تیر گناهی که از شیطان به سر و چشم و قلب ها می خورد!
تو از نور می گویی و من از ظلمت!
تو از هدفت برای دفاع می گویی و من از پایبندی این جماعت به هدفت!
تو از نماز شب می گویی و من از پارتی های شبانه که در تهران فراوان است!
تو از احترام به روحانیت می گویی و من از چشم تخیله شده ی روحانی که امر به معروف و نهی از منکر کرد!
تو از عکس امام در جیبت می گویی و من ........بگذریم هر چقدر هم که بگویی و بگویم باز هم مرحمی برای این زخم نیست! مرحمی برای سوزش قلب من و تو نیست!
آری بیا بگذریم .....

[ پنجشنبه 16 آذر 1391 ] [ 07:08 ب.ظ ] [ علی عاشوری ] [ نظرات ]
به قلم علی عاشوری


خسته شده بودم... با بیحالی خودم رو تختم انداختم... نگاهم به عکسش رو دیوار اتاقم افتاد ... با نگاه نافذش ... انگار داشت با هام حرف می زد... جلوی عکس ایستادم و شروع به درد و دل کردم ... با نگاهش بهم گفت هنوز زوده خسته بشی تو ادامه دهنده راه شهدایی... جون دوباره ایی گرفتم...آره هنوز برای خسته شدن زوده...
برای شادی ارواح شهدا بخصوص سید شهیدان اهل قلم سید مرتضی آوینی صلوات بفرستید

55562403056923902797.jpg


[ یکشنبه 5 آذر 1391 ] [ 04:58 ب.ظ ] [ علی عاشوری ] [ نظرات ]

به قلم علی عاشوری


یک سال بود منتظر چنین روزی بودیم تا به عزاداری مولایمان امام حسین(علیه السلام) بپردازیم
ولی ای کاش اینگونه باشد که پس از این عزاداری ها تغییر را حس کنیم....
نکند محرم بگذرد و ما تغییر نکنیم...
نکند پس از محرم همچنان کاهل نماز باشیم...
نکند برای امام حسین سینه بزنیم ولی به تفکر وافکار و راه و روش او عمل نکنیم...
نکند که این همه عزاداری های مان بی ثمر باشد...
نکند محرم دیگری برسد و ما همچنان شرمنده از اعمال خویش...
نکند محرم دیگری برسد و ما همچنان به راه و روش کوفی ها باشیم...
ان شاالله بتوانیم تغییر کنیم و محرم سال بعد با سر بلندی به در خانه اباعبدالله بیایم.


[ یکشنبه 5 آذر 1391 ] [ 04:24 ب.ظ ] [ علی عاشوری ] [ نظرات ]
به قلم علی عاشوری



شهید نمی دانم چگونه تو را وصف کنم زیرا فراتر از زبان وگفتار و افکار،فقط تو را باتمام روحم لمس می کنم....
آری تو بزرگتر از آنی که من تورا وصف کنم...

[ جمعه 19 آبان 1391 ] [ 11:32 ب.ظ ] [ علی عاشوری ] [ نظرات ]
به قلم علی عاشوری


اوایل توی درس خوندن تنبلی می کردم 
یه مدتی با خودم فکر می کردم اگه من به وظیفه ام که درس خوندن عمل نکنم بی احترامی به خون شهداست چرا که اون ها رفتن که من دانش آموز بتونم به خوبی به وظیفه ام عمل کنم
با خودم عهد می کنم از این لحظه که به وظیفه ام یعنی درس خوندن برای پیشرفت اسلام و مسلمین عمل کنم تا شهدا و امام زمان رو از خودم راضی کنم

[ جمعه 21 مهر 1391 ] [ 02:00 ق.ظ ] [ علی عاشوری ] [ نظرات ]
یک بار ازش آدرس پرسیده بودند .گفت خیابان....کوچه.....گفت این کوچه قرار است به نام من بشود و شد...
برای شادی ارواح طیبه شهدای گمنام صلوات...

[ سه شنبه 11 مهر 1391 ] [ 11:51 ب.ظ ] [ علی عاشوری ] [ نظرات ]
به قلم علی عاشوری

خیلی ناراحت کننده است.......
این که شهدا  از همه چیشون زدن و رفتند تا ما راحت زندگی کنیم....
ولی قدر نمی دونیم... یه بار که داشتم کتاب در مورد دفاع مقدس میخوندم یکی از بچه ها اومد گفت این چیه می خونی یه کتاب درست و حسابی بخون...
این که تو کتاب ادبیات مون از همه چی حتی از انقلاب شیلی شعر گفته ولی یه شعر دفاع مقدس مثل اشعار ابوالفضل سپهر نیست...
این که تنها یادی که ازشون می کنیم اسمشون که سر کوچه هامون زدیم ولی هنوز که هنوز نمی شناسیمشون....

[ سه شنبه 28 شهریور 1391 ] [ 11:56 ب.ظ ] [ علی عاشوری ] [ نظرات ]
به قلم علی عاشوری


یه بنده خدایی خاطره تعریف می کرد یکی از خاطرات زیباش این بود...
شخصی علاقه مند به شهید آوینی بوده و خیلی علاقه مند بوده ایشان را ببیند ولی اینگونه فکر می کرد که چون ایشان شهید شدند ممکن نیست ولی ....
شبی شهید آوینی به خواب این شخص می آید و می گوید فردا در ساعت8 صبح فلان جا باش
شخص پس از خواب فکر می کند که ممکن نیست ... چطور ممکن است؟
سر انجام ساعت 8:30 دقیقه به سر قرار می رود ولی کسی سر قرار نبود ...
با خود می گوید : می دانستم خیالات است...
ناگهان دیدی سربازی به سمتش می آید ...
سرباز گفت آقا منتظر کسی هستید ؟
مرد گفت بله...
سرباز مشخصات پرسید ...
مرد مشخصات شهید آوینی را داد...
سرباز گفت بله همچنین شخصی آمد و کاغذی به دست من داد تا به شما برسانم...
مرد با دست های لرزان کاغذ را گرفت...
دید بله همان دست خط معروف شهید آوینی است...
نوشته شده بود:((سلام ...ساعت 8 آمدم نبودید ... مرتضی آوینی))
این خیال پوچیست که فکر کنیم شهدا مرده اند بلکه آنها زنده ترین اشخاص هستند....
این وعده حق است...

[ جمعه 24 شهریور 1391 ] [ 04:11 ب.ظ ] [ علی عاشوری ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 2 ::      1   2  

درباره وبلاگ

نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :